![]() |
![]() |
|
| ادبی و خاطره و ... |
|
دوباره آمدم!!! تو نبودی ....... آری دوباره منم . باورت نمی شد دوباره بتوانم سر را از پنجره گناه بیرون کشم و بگویم ، سلام ؟ اما حالا هستم ؛ مثل هر شب این روزگار روز ندیده ، در تب و تاب بازی مجهولی به نام زندگی ! دوباره آمدم... می دانم حالا مدتهاست که بی هیچ کلامی رفته ام و تا حتی نگاه خداحافظی را هم طاقت نیاورده ام . می دانم ؛ حالا حداقل همین را می دانم که برگشته ام . درست مثل تمام پرندگان دور از قفس که با بازگشت بهار به خانه بر می گردند . من باید می آمدم . برگشته ام غریبه ! بر گشته ام ! رفتنم را باور نکردم همانطور که اکنون هجرتت را باور نمی کنم . بغضی در سینه دارم که اگر نیایی به فریاد تبدیل می شود : آهای مردم خاموش ! آهای مردمان بیدار ! بهارم را پس دهید ؛ آفتاب رویایم را پس دهید ! باران نگاهم را پس دهید ! شور زندگیم ، آخرین بهانه ام را برای بازگشت پس دهید ! هــــــــــــــــــــی ..... اما نه ! تو هیچ گاه گم نمی شوی . می دانم من تو را گم کرده ام . می ترسم روح زیبای پشت شیشه ها ! می ترسم . نکند برای همیشه گم شوم ؟ نکند مرا از یاد ببری ؟ نکند بی تو بمیرم ؟ نکند ... نکند ... بیا و برگشتنم را بپذیر ! کمکم کن کوله بارم را بر زمین بگذارم ... نفسی در هوای تو بکشم و بعد ... همین !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 7:21 PM توسط A.E |
|
|
همه ی ما در آرزوی رسیدن به نوری مطلق و انزوایی مطلقیم...ما در آرزوی رسیدن به نوری هستیم که در پشت در است.... نیروانای عزیزم مدت یک سال و اندی بود که اینجا همه دنیای من شده بود . همه ی احساساتم را برای تو میگفتم و پناه گاه همیشگی ام در برابر هراس های زندگی و دلتنگی های شکننده تو بودی. امروز هم مثل همیشه دلتنگم اما دلتنگی ام متفاوت از دلتنگی های همیشگی است....دیگر نوشته های همیشگی آرامم نمیکند...حالا من زندگی را با دغدغه های دیگری سپری میکنم ...حالا حرف های نگفته ی من فراتر کلمه ها و جمله هایی است که برایت زمزمه میکردم. حالا دنیای من چیز دیگری است . که باید جای دیگری آن را پیدا کنم....امروز باز هم باید مثل آن وقت ها از دنیای کوچکم که به آن عشق می ورزیدم جدا شوم... برایت بسیار دلتنگی خواهم کرد...زیرا تمامی کلمات و جملاتی را که بر تارو پودت حک کرده ام با عشق در وجودم پرورانده ام... نیروانای من ! دنیای دوست داشتنی من!...خدا نگه دار...تا...
خدا کنه بتونم افکار گم شدمو تو دنیای جدید با آدمای جدید پیدا کنم....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 2:34 PM توسط A.E |
|
|
دو خط موازی زاییده شدند پسرکی در کلاس درس آها را روی کاغذ کشید آنگاه دو خط موازی چشمشان بهم افتاد و در همان نگاه یک نگاه قلبشان تپیدو مهر یکدیگر را در سینه جای دادند.خط اولی گفت:ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیمو خط دومی از هیجان لرزید.خط اولی گفت:و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه ی دنج کاغذ. من روز ها کار میکنم.میتوانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم یا خط کنار یک نردبان.خط دومی گفت:من هم میتوانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شومیا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت. خط اولی گفت چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت. در همین لحظه معلم فریاد زد :دو خط موازی هیچ گاه بهم نمیرسند و بچه ها تکرار کردند دو خط موازی هیچ وقت بهم نمیرسند. دو خط موازی لرزیدند بهم نگاه کردندو خط دومی زد زیر گریه. خط اولی گفت:نه این امکان ندارد حتما یک راهی پیدا میشود.خط دومی گفت شنیدی که چه گفتنتد؟هیچ راهی وجود ندارد ما هیچ وقت بهم نمیرسیم.و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت نباید نا امید شدما از این صفحه کاغذ جدا میشویم و دنیا را زیر پا میگذاریمبالاخره کسی پیدا میششود که مشگل ما را حل کند خط دومی آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیداز زیر در کلاس گذشتند و وارد حیاط شدندو از ان لحظه به بعد سفر های دو خط موازی شروع شد.آنها از دشت ها گذشتند....از صحرا های سوزان.....از کوه های بلند.....از دره های عمیق....از دریا ها از شهر های شلوغ.... سالهل گذشت: و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردندریاضیدان به انها گفت:این محال است هیچ فرمولی شما را بهم نخواهد رساند شما همه چیز را خراب میکنید فیزیکدان گفت:بگذارید از همین الان نا امیدتان کنماگر میشد قوانین طبیعت را نادیده گرفت دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت.پزشک گفت از من کاری ساخته نیست دردتان بی درمان است.شیمیدان گفت شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید اگر قرار باشد با هم ترکیب شوید همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد.ستاره شناس گفت شما خود خواه ترین موجودات روی زمین هستیدرسیدن شما بهم مساوی با نابود شدن جهان استدنیا کن فیکون میشود سیارات از مدار خارج میشوندکرات باهم تصادم می کنندنظام دنیا از هم میپاشد.فیلسوف گفت متاسفم جمع نقیض محال است. و بالاخره به کودکی رسیدندکودک فقط سه جمله گفت:شما بهم میرسید ...نه در دنیای واقعیات. آن را در دنیای دیگری جستجو کنید......دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفر هایشان ادامه دادنداما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت."آنها کم کم میل بهم رسیدن را از دست میدانند"خط اولی گفت:این بی معنی است که بهم برسیم.خط دومی گفت من هم همین طور فکر میکنم و به راهشان ادامه دادند. یک روز به یک دشت بزرگ رسیدندیک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی میکردخط اولی گفت بیا وارد ان بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم. خط دومی گفت شاید ما هیچ وقت نبایدئ از ان صفحه کاغذ بیرون می آمدیم.خط اولی گفت در ان بوم نقاشی حتما ارامش میابیم و آن دو وارد دشت شدندروی دست نقاش رفتندو بعد روی قلمش.نقاش فکری کرد و بعد قلمش را حرکت داد. و انها دو ریل قطار شدندکه از دشتی میگذشت و انجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین میرفت سر دوخط موازی عاشقانه بهم میرسیدند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 2:3 PM توسط A.E |
|
|
کودک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم،اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش رااز نگاهش میشد خواند،اما اکنون اگر
فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد ودلخوش کرده ایم که سکوت کرده ایم.
سکوت ((پر))بهتر از فریاد ((توخالی)) نیست؟ فکر میکنیم کسی هست که سکوت ما را بشکند اما افسوس که انتظار بی فایده
است.... آنقدر از گذشته مان سر افکنده ایم که نمی توانیم به آینده بیندیشیم و آنقدر صهبای
نفس سر کشیدیم که جایی برای خدا نگذاشتیم...... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 5:52 PM توسط A.E |
|
راستش چند وقت پیش که خیلی غمگین می نوشتم یکی برام نظر گذاشت که با نوشته هام دارم روح نیروانا رو آزرده میکنم...ازم پرسید برا چی اسم وبلاگمو نیروانا گذاشتم....این شد که تصمیم گرفتم این دفعه از نیروانا بنویسم و با نیروانای وجود خودم کمی حرف بزنم.... می خواهم بدورن خورشیدت پروازم کنم.و به یقینی که مرا کرخت نماید برسم. زندگی مانند یک مسیح جوان . تقدسی با زمان مشخصی برای انتحار.برای چنین بودن ، آه هراسانم.می خوام زندگی کنم ، عشق بورزم .ولی این راهی دور وسخت دور از جهنم بودن است.راهم را بدور از جهنم بچرخان ، چون چیزی بیشترازاین روح برای فروش وجود ندارد.
نیروانای وجود من !! هر انسانی با سرنوشتی مشخّص به این دنیا قدم می گذارد_ او وظیفه ای دارد که باید ادا کند، پیامی که باید ابلاغ شود، کاری که باید تکمیل گردد. تو تصادفآ اینجا نیستی _ بلکه به طور هدفمندی اینجا هستی.در پس وجود تو منظوری نهفته است. کل هستی بر آن است کاری را از طریق تو به انجام برساند.خلّاق باش. نگران نباش چه می کنی _ انسان کارهای بسیاری را باید انجام دهد _ امّا هر کاری را مبتکرانه، از روی شیفتگی و اخلاص، انجام بده. آن گاه کار تو عبادت می شود. به نيروانا که برسی ديگر جايت روی زمين نيست. هرگز اشخاص را ابزار به حساب نياورآن ها به سهم خود مقصودهايی هستند.به آن ها بپيوند، در عشق و با احترام هرگز مالک آن ها مشو و برده آن ها هرگزبه ايشان وابسته مشو و مگذار افراد پيرامونت به تو وابسته شوند.آن گاه که به ديگران هيچ نيازی نداری،آن گاه که ديگری يک نياز نيست، توانايی پذيرفتن عشق را خواهی يافت. درختها با زمين و زمين با درختها پرندگان با درختها، و درختها با پرندگان زمين با آسمان و آسمان با زمين عشق می ورزند. تمام حيات در دريای بی انتهای عشق موج می زند. بگذار عشق پرستش تو باشد، بگذار عشق نيايش تو باشد، بگذار عشق مدد کار رشد روحی تو باشد، بگذار عشق غذای قلبت باشد و اکسير شهامتی که با آن قفل دل بگشايی نه برای يک تن بلکه برای تمام هستی. نيروانا! يگانگی خود را بپذير. نادانی خود را بپذير. مسئوليت خود را بپذير و سپس معجزه را ببين. ناگهان روزی می رسد که خود را شناور در نوری ديگر می بينی، چيزی که تا آن روز نديده بودی. همان روز است که از نو تولّد می يابی. وکلامی از عيسی : به ملکوت آسمانها نمی پيوندد مگر آن کسی که دوباره متولد گردد. و دوّمين قدم آن که بدانی که هستی. بنابر اين، همچنان خودت بمان. طبيعی باقی بمان. تلاش کن که آگاه و آگاه تر جريان حيات جاری در وجودت را لمس کنی. کيست که در قلب تو می زند؟ کيست که فرو رفتن و بر آمدن نفس را فرمان می دهد؟
پا نوشت: .اين واژه برای پيروان بودا مقدس است. نیروانا لغتی است به زبان سانسکریت که در ایین بودایی به معانی مختلفی چون "حیات جاویدان پس از مرگ" یا "رها شدن از خواهشهای نفسانی"به کار می رود.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 بهمن1385ساعت 11:17 AM توسط A.E |
|
|
هميشه همينطور است.... يکي مي ماند تا روزها و گريه را حساب کند يکي مي رود تا در قلبت بماند تا ابد.... اشک هايت را پشت پايش بريزي رسم روياها همين است..... که تنها بماني با اندوه خويش روزها و گريه ها را به آسمان خالي ات سنجاق کني بايد باور کني که بر نمي گردد....به که بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي تا بتواني هر صبح با يک شاخه گل ارزان منتظرش بماني خداوندا درخواست می کنم از تو به بخشش و احسانت و به روشنایی چهره ات که روشن شده به آن هر چیزی .خدایا بیامرز بر من گناهانی را که پاره می کند مهار های باز دارنده نفس از گناه را .خداوندا به مانند کسی درخواست میکنم از تو که سخت فقیر و نا دار گشته و در هنگام سختی و نیاز به سوی تو افتاده و آرزویش در آنچه نزد توست بزرگ شده خدایا جایگاهت بزرگ است و فرمانرواییت روان است و فرار کردن از فرمانرواییت محال .خدایا محتاجم به یاد کردن دیرینه ات .سرپرستم چقدر از دشواری ها و گرفتاری هایم کم کرده ای . خداوندا گرفتاریم بزرگ است و بد حالیم مرا از حد گذرانیده و کردارم دستم را کوتاه کرده زنجیر هایم مرا زمین گیر کرده دوری آرزویم مرا فریب داده و زندگانی به بیهوده امید وار کردنش فریبم داده خدایا عجله نکن بر من به کیفر رساندن آنچه انجام داده ام پرورد گار من کیست برای من جز تو؟ تا درخواست کنم از او گشایش بد حالیم و توجه در کارم را؟ روان ساختی بر من فرمانت را که پیروی کردم در آن خواهش نفسم راو خود داری نکردم. همانا آمده ام به سویت ای معبود من ، نمی یابم پناه گاهی تا رو کنم سختی بد حالیم را ، تنهاییم را .رها کن مرا از بند و ریسمان محکم اسارتم پرورد گار من رحم کن ناتوانی تنم را و نازکی پوستم را و نازکی استخوانم را ای آنکه آغاز نمودی آفرینشم را .ای پروردگارم تو بخشنده تر از آنی که تباه کنی کسی را که پرورشش داده ای و کسی را که پناه داده ای واگذاری به گرفتاری .ای پروردگار من و ای معبود من تو می دانی نا توا نیم را از اندک گرفتاری زندگی و بردباریم را.پس چگونه بردباریم است برای گرفتاری آن جهان ؟ سرپرستم، معبودم،پروردگارم برای کدامین کار هایم برای تو شکایت کنم؟ و برای کدام یک ناله و زاری کنم و بگریم؟ برای درد ناکی شکنجه و سختی اش؟ یا برای درازی گرفتاری و زمانش؟ معبود من شکیبایی کردم بر شکنجه ات اما چگونه شکیبایی کنم بر جدایی اش؟ ناله و زاری خواهم کرد گریه و زاری خواهم کرد و فریاد خواهم کرد ای فریاد رس فریاد خواهان . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 12:56 PM توسط A.E |
|
|
مدتها بود نمینوشتم ....اما دلتنگی ها نذاشت... آخه مدتهاست دلتنگلی ها و بی قراری ها بیشتر شده...و من میخوام همه ی اون چیزی که در ذهن دارم بی پروا بنویسم....وقتی احساس میکنم کسی نیست دلتنگی هامو بفهمه نوشته هامو بخونه و حتی جوابی برای بی قراری هام وجود نداره دیگه دلم نمی خواد حتی یک کلمه هم بنویسم.چند وقت پیش تصمیم داشتم خاطراتم رو جایی جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت بخونم اما بعدش دیدم تمام روزام مثل هم اندپر از دلتنگی و تنهایی...نه انگار این دلتنگی ها پایانی نداره...انگار سهم من از زندگی فقط دلتنگیه...هفته هایی پر از انتظارانتظاری بی پایان ..... وقتی زندگی فقط روی بد به آدم نشون می ده باید چه کار کنیم؟اگه دیگه تحمل نیاوردیم و طاغتمون تموم شد چی به سرمون میاد؟اگه تو شلوغی آدم ها گم شدیم و تنها موندیم باید چی کار کنیم؟حالا من واقعا دلم تنگه حالا من واقعا تنهام حالا من این قدر برای دیدنش بی قرارم که هیچ چیز حتی گریه کردن هم آرومم نمی کنه. گذشته ها هر وقت دلم می گرفت می نوشتم.تو دلم به خودم می گفتم شاید اونی که دوسش دارم بخونه...شاید بفهمه چی می گم.....ولی به جای فهمیدن حرفام برام دلسوزوند و رفت.... چه میشه کرد؟مثل بقیه باید گفت روزگاره دیگه...... اینجا رو دوست دارم چون همه حرفامو می تونم بنویسم اینجا جایی که هیچ کس نمیتونه منو به خاطر نوشته هام سرزنش کنه ..اینجا میشه احساسات رو از ته قلب ابراز کرد....نمیدونم امید وار باشم یا نه ؟اگر چه الآن به جایی رسیدم که امید داشتن معنایی نداره ...الآن که مینویسم اصلا احساس خوبی ندارم. شنیدم میگن زندگی یه جاده ی طولانیه که انتهاش معلوم نیست این جمله منو می لرزونه چون به این فکر میکنم که چه طور باید با این پا های خسته این جاده ی طولانی رو طی کنم؟میدونم...مطمئنم آخرش کم میارم..... این بار نوشتننم با همیشه فرق داشت....این بار فقط از خودم نوشتم....میخواستم بنویسم حتی اگه نوشته هام معنایی نداشته باشن....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 آذر1385ساعت 4:3 PM توسط A.E |
|
|
سلام ای تنها بهونه برای نفس کشیدن هنوزم پر میکشه دل واسه ی به تو رسیدن بد جوری بهم میریزه منو گاهی اتفاقی تو اگه نباشی از من نمیمونه چیزی باقی میدونی که دست من نیست...میدونی که دست من نیست بازی های سرنوشته.... رو قشنگا خط کشیده بدا رو برام نوشته حال من خیلی عجیبه دوس دارم پیشم بشینی من نگات بکنم تو تو چشام عشق و ببینی اولش فکر نمیکردم که دلم رو برده باشه یا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه اما نه گذشتو دیدم دل من دیوونه تر شد به تو گفتم و دلت از غصه ی من با خبر شد اولش گفتم یه حسه یا احترام ساده اما بعد دیدم که عشقه آخه اندازه ش زیاده تو بازم طاغت آوردی مثل پونه ها تو پاییز سرنوشت تو سفیده ماجرای من غم انگیز بد جوری دیوونتم من فکر نکن این اعترافه همیشه نبودن تو کرده این دلو کلافه میدونم فرقی نداره واست عاشق بودن من میدونم واست یکی شد بودن و نبودن من میدونم دوسم نداری مثل روزای گذشته من خودم خوندم تو چشمات یه کسی اونو نوشته اما روح من یه دریاست پر از موج و تلاطم ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماهه سرزنش نکن دلم رو بخدا اون بیگناهه تو که چشمای قشنگت خونه ی صد تا ستاره ست تو که لبخند طلاییت واسه من عمر دوباره است من بدون تو میمیرم بیا و به من کمک کن تو که چشمای قشنگت خونه ی صد تا ستاره ست تو که لبخند طلاییت واسه من عمر دوباره است
اگر میدانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش میکردی تمام ذرات وجودت عشق را فریاد میکرد چشم هایم را می شستی و اشک هایم را با دست های عاشقت به باد میدادی نگاهت را تا ابد بر من میدوختی تا من بر سکوت راز های یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم ای کاش این را میدانستی که شاید هرگز دلی را نمی شکستی گرچه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است لحظه ای مرا تمی آزردی که این غریبه ی تنها جز نگاه معصومت پنجره ای و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد ای کاش میدانستی که شاید همه چیز را رها میکردی همه ی آن چیزها که به بندت کشیده اند غرورت را قلبت را حرفت را اگر میدانستی که چقدر دوستت دارم دوستم میداشتی همچون عشق که عاشقانش را دوست میدارد ای کاش میدانستی.... از اینکه سالها در انتظار تو باشم پیر نمیشوم از اینکه به اندازه انتظارم نباشی شکسته میشوم و قلبم وحشیانه میلرزد که چه کسی عاشقانه تو را دوست میدارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با من حرف بزن با من که شکسته تر از واژ های شکسته ام ای صداقت بی انتها ............ ای ترانه خاموشی دلم خيلی تنگ شده
دلم خیلی تنگ شده
دلم خيلی تنگ شده
دلم خيلی تنگ شده
دلم خيلی تنگ شده
دلم خيلی تنگ شده
دلم خيلی تنگ شده
دلم خيلی تنگ شده
دلم خيلی تنگ شده
دلم خيلی تنگ شده
دلم خيلی تنگ شده
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 آبان1385ساعت 4:43 PM توسط A.E |
|
چرا به دنيا امدم؟ برای چی نفس می کشم؟ چرا زندگی می کنم؟ به دنيا اومدم برای اينکه زجر بکشم... نفس ميکشم تا تو اين هوای مسموم شريک باشم... زندگی می کنم چون محکوم به ادم بودن هستم. و اين نظر داد گاست که يک عمردر سلول انفرادی دنيا حبس بمونم خدايا نمی تونم بی عدالتی رو تحمل کنم... اسمون اينجا هميشه سياه ست و به جای باران خون می باره... تو این دنیا حتی برای دوست داشتن هم قانون میذارن آدمای این دنیا نمیذارن دوسشون داشته باشی باید برا محبت کردن ازشون اجازه بگیری و اگر اجازه ندادن هر ثانیه هزار بار شکنجه ت می کنن اگه زیر پاشون به جرم دوست داشتنشون له بشی کسی به دادت نمی رسه اینجا عشق و محبت معنایی نداره اینجا عشق رو به بهای زندگی می فروشن و تا همه زندگیتو نگیرن رها نمیشی آخه مگه این آدما از روح تو نیستن؟ پس چرا؟چرا؟..... تو این دنیا اگه یکی رو دوست داشته باشی با نگاهش با حرفش قلبتو می شکنه آتیشت میزنه و وقتی دید نمیتونه مهارت کنه میزاره میره و به حالت می خنده تنهایی مال عشقه عاشقا تنها می مونن خدایا چی بگم که خیلی تنهام؟ میدونی یاری ندارم چی بگم که غیر غصه دیگه دلداری ندارم هیچکی پا نمیذاره به سرا چه ی خیالم هیچکی نداد جواب ای سوال بی جوابم که چرا باید تا آخر عمر بسوزم؟؟ (به کدامين گناه ؟ نمی دونم!) ای خدا من دیگه خیلی خستم خدايا منو در اسمون هفتمت جای بده منوبه اونجايی ببر که بتونم ازادانه نفس بکشم منوبه دنيای پاکيها ببر...به شهر ارزوها...به ملکوت خودت ... به عرش پاکت.... خدايا از تکرار ماندنهای بيهوده و بودنهای خسته کننده بی زارم.... خدایا خسته ام خسته.....
مگرسهم چشمان من از مگرسهم چشمان من از عشق چشمان تو چه بود؟چشمان من عشق را چگونه برایت معنا کرده اندکه اینگونه با بی رحمی مرا رها کرده ای؟مگر دستان من زندگی عاشقانه را چگونه برایت هجی کرده اند که اینگونه خسته از من و زمان برای همیشه مرا رها کرده ای؟سهم من از چشمان تو دست نوشته های غم انگیزی بود که به بهانه ی دلتنگی و دوست داشتن عاشقانه ام برایت می نوشتم مگر نوشته های من دلتنگی را چگونه برایت معنا کرده اندکه با بی رحمی مرا از نوشتن باز داشتی؟!!! به چشم های خسته ی من نگاه کن ....به چشم های خسته از بی قراری به چشم هایی گریان چشم هایی که روح کودکانشان با تو آشناست و تو را بهانه می گیرد مگر این غریبه ی کوچک جز سهم خدا از تو چه می خواهد؟سهمی که بی کسانه در نی لبکش نواخته و در خواب شبانه اش گریسته مگر دست های کوچک او را ندیده ای؟پس چگونه از او می خواهی وسعت بی کسی را در دستانش حس کند؟تو از غربت او چه میدانی؟آرامش غربت خط پایان زندگیست .....و او غریبانه بر آرامش نگاهت زانو زده است.نمی دانم آیا این دستان از عطش مرده در آن روز های دوردستان تو را لمس کرده اند؟ من نمی دانم از گذشته ای که که مرا با هزاران خواهش پژمرده به تو پیوند میزند و مرا جزیی از تو می خواندتویی که حتی در زیباترین لحظات زندگی ام بر لبانم لبخند تلخ می نشاتی ...... اعتماد و التهاب در پناهی شعله می کشد که نیازش عاشقانه سقف را معنا می کند. و سقف ما چه نا مهربان است که به چشم های تو فرصت دیدن نمی دهند مرا که زیر سقف با تو غریبه ام. چه بی رحمانه مرا از وسعتی محروم داشتی که تنها سهم من از آن اندکی مهربانی و دست نوشته هایی عاشقانه بود . همیشه سقف های ما معنای زندگی نیست گاهی زخم های کهنه ی ما یاد گار سقفی است که مرحم عاشقانه ندارد و چه زخم هایی که به تقدس این سقف ها احترام گذاشتند و مرحمی به خود ندیدند تا آنکه هستی ای را در اوج نا باوری با تمام ایده ها آرزو ها و باور ها عاشقانه به نیستی بردند . ای غریب !!!ای گم شده در روز های دور و بی انتها از روز رفتنت تا کنون من از واژه ی خوشبختی چیزی جز املای آن نمیدانم. ای نازنین به من بگو به کدامین جرم باید اینچنین تا ابد بسوزم ......؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 آبان1385ساعت 11:31 PM توسط A.E |
|
تو شروع آسمونی می دونستم نمی مونی چشم تو آخر دنیاست خودت اینو نمی دونی آخ که چه ساده گم شدم تو غربت چشای تو ....سکوت شیشه ی دلم شکسته با صدای تو ...آخ که تمام لحظه ها تو رو به یادم میاره گذشته ها گذشته و هیچ کی گناهی نداره .....وقتی که با تمام قلبم واسه زندگیت میمیرم تن من می لرزه اما تو رو از خودم میگیرم ....من بی من من بی تو من از سایه فراری ....حالا من نه توی قصه نه تو آرزو نه خوابم این یه اتفاق ساده چرا دنبال جوابم؟؟؟؟!!!!!! کاش میتونستم بلند بلند داد بزنم و بهت بگم که چه جوری دوریت داره دیوونم میکنه .کاش میدونستی بعد اون روز لعنتی زندگی چه جوری داغونم کرد.کاش میفهمیدی وقتی یواشکی میام دنبالت اشک چشام طاغت نمی یارن کاش میفهمیدی جای خالی تو برام یه کابوس کاش میفهمیدی یه هفته بیقرار کسی بودن یعنی چی؟!!!!ای کاش حداقل میدونستی عشق یعنی چی؟ و ای کاش تو میدونستی بی اعتنایی به من چه جوری همه ی وجودمو میسوزونه..... آره من دوباره دلم برات تنگ شده.....آره من دوباره دیوونه شدم!!!! ولی تو اینقدر بی رحم شدی که حتی نمیذاری بهت بگم دلم برات تنگ شده حتی نمیذاری بهت نگاه کنم و گریه کنم....مگه تو نمیدونی من چقدر دوست دارم؟؟؟ای کاش میدونستی درد کشیدن و تو خود شکستن به خاطر دوری تو چقدر برام غیر قابل تحمل شده.آره تو باید خیلی چیزا رو بفهمی ...باید خیلی چیزا رو درک کنی باید بدونی که من چقدر خستم.... چقدر بریدم.....باید بدونی که دیگه آخر خطم من دیگه بر نمی گردم....نمیتونم برگردم چون همه چیزو خراب کردم ....بدون که نمیتونم باشم نمیخوام باشم .بدون که چشای تو همیشه برام آخر دنیا بود چشمای تو همون چشایی بود که وقتی یه لحظه دیدمش اشک امانم رو بریدآره وجود تو همون وجودی بود که من همه زندگی رو توش دیدم .... آره اینجا یکی بود که برات میمرد اما تو باورت نشد حالا چی کار کنم؟باید تو رو بذارم و برم اگه نرم تو میری و هیچی برات مهم نیست.اما نمیتونم ازت دل بکنم آره برو بزار بسوزم با بی کسی هام ....برو بزار بسوزم با بی کسی هام.... دلمو بردی (لینک)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 3:47 PM توسط A.E |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من آدینه 20 سال دارم سر شار از عشق و غرور جوانی ....
زیر باران راه می روم تا آتشی که در دلم زبانه می کشد ..وباران شاید آبی بر آتش باشددانه های ریز باران نمیتواند ضخم عشقم را التیامی باشد .تو کعبه ی آمالم شدی مقدس ترینم!!در تنگنای راه غربت فانوسم شدی تا به سر منزل مقصودم برسانی چون پروانه ای به دور شمع وجودت می گردم دیوانه وار تا در آتش عشقت بسوزم نیاز من به تو مثل نیاز آتش به آب است مثل ابر به تابش آفتاب مثل شب به روشنایی روز من با تو به کمال میرسم. همه دنیام مال تو هر چی که دارم مال تو برق نگاهت واسه یک لحظه مال من همه وجودم مال تو هر چی که دارم مال تو اما نگاهت واسه یه لحظه فقط واسه یه لحظه مال من. بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم...... |
| نوشته های پیشین |